!

از مردم زمانه دل زده شده ام.خفقان درون جمعیشان!مرا بس آزار می دهد و روح آرام شده ام را با سوهان می خراشانند.بس غمناکست و روح کشان اینگونه بودن.چه سخت است دیدن انسان هایی نمی دانم چه؟!روحم را آزرده است و ناراحت از با اینان بودن،تنهایی را پس ترجیح می دهم بر با اینان بودن...تنهاییست که مرا به درون خویشتن خویشم،به درون روان آرام خود خودم می برد تا بلکه آرام گیرم.آرامش افکارم و روحم بر هم می خورد با خنده های دمدمی مزاجیشان که لحظه ای با آدمیان خوبند و دگر بار نارحت از عالم و آدم..

پی نوشت:سلام این دومین بار است که در چند مدت گذشته لب بر شکواییه می گشایم و آه و ناله و فغان خود را سر می دهم...می دانم شاید مشکل از من باشد...شاید....

و لابد با خود در این اندیشه به سر می برید که می گوییید آخر آدم حسابی با اینان که تو را آزار می دهنند و سوهان روح تو هستند هم دم مشو...و من در پاسخ اینگونه دوستان باید بگویم که  ما انسان ها اجتماعی هستیم و نیاز به هم صحبت شدن با افراد(از هر نوع جنسی)پس نمی شود از آن رو که امروز با تمامی بچه های کلاس به اردویی در ظاهر علمی رفتیم و از آن رو که جمعیت دختران 43 به 4 بود بس صداها هنوز که هنوز است در گوشم شنیده می شود،آن جیغ و داد ها و خنده های هول انگیز و ... اما امروز فهمیدم که ها هستند دوستانم و که ها نیستند....دیدم که چگونه پسری برای جلب توجه دختری!چگونه دوست خود را بر زمین  می کوبد بلکه احترامی از آن سو کسب کند.... و از این رو و از آن رو های دیگر که جای گفتنش چنین جایی نیست به صراحت و علانا اعلام می کنم که از فردا سکوت اختیار می نمایم و حتی تا مرز روزه سکوت نیز پیش می روم...تا باشد که این سکوت به آرامشم و جدایی اینان از من بینجامد که شاید این دوستان از وجود من در ناراحتی نیفتند...شاید برعکس

salam.in piost baraii !!!mibashad va yek joraii shakhist.pas age mishe nakhonid.saepas

na man be hich vajh az matalebe zibaii ke baram  mifrestid narahat nemisham va lezat ham mibaram...va baraton arezooi movafaghiat vase arshad daram

بن لادن کشته شد!!!

بن لادن کشته شد!!!...


مشکل اصلی چیست؟!

اَشکلِ مشکلات ما این است که نه اهل کتاب مسلمان اند و نه مسلمین اهل کتاب!

کجایید ای شهیدان خدایی

 

کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرنده​تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بی​نوایی
درین بحرید کین عالم کف اوست
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت های عالم
زکف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر زمانی
برآی ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی

 

دیوان شمس  مولانا

روز معلم...

ای معلم ای همه هیهای من

با تو معنی می شود فردای من

ای معلم جلوه ی دلبستگی

با تو معنی می شود همبستگی

ای برای با تو بودن باید از بودن گذشت

دوست  می دارم تو من سخت سخت

 

شاعر:ز.ر

نویسنده بلاگ

از سری نظرهای زیبایی دوستان!!!

سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم، می‌شوم‌ قد یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌

که‌ ممکن‌ بود یک‌ تکه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یک‌ خانه

یا یک‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یک‌ کوه

یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛

یا حتی‌ خاک‌ یک‌ گلدان‌ باشد؛ خاک‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره



یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ ممکن‌ است‌ هیچ‌ وقت

هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاک‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاک

اما حالا یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ وجود دارد که‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بکشد

ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.


یک‌ مشت‌ خاک‌ که‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،

انتخاب‌ کند، عوض‌ بشود، تغییر کند


وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاک‌ انتخاب‌ شده‌ هستم

همان‌ خاکی‌ که‌ با بقیه‌ خاک‌ها فرق‌ می‌کند


من‌ آن‌ خاکی‌ هستم‌ که‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده

من‌ آن‌ خاک‌ قیمتی‌ام


که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب‌ کنم

وای بر من اگر همین طور خاک‌ باقی‌ بمانم


الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..

بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم

پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم


زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

سلام....

سلام دوست عزیز!!!

نمی دانم که هستید از آنرو که حدس زدنتان بس دشوار است!!!!؟؟؟؟؟

پس عطای جایزه را به لقایش می بخشم و ازتان می خواهم که خود را معرفی نمایید...

اما در مورد به روز کردن باید بگویم که در هفته ای که گذشت در دانشگاهمان نمایشگاه کتابی ترتیب داده بودیم و بنده به عنوان نائب دبیر و همچنین عضو کوچکی از انجمن وظیفه ی کوچک خود می دانستم که کمال همکاری را با دوستان عزیز داشته باشم.

پس نبوده ام....

اما خدا داند که کی به کی به روز خواهم کرد اما حتما برای اتمام متن آخرم هرچه زودتر خواهم آمد...

نشاید هم سخنی...

مرا نشاید هم سخنی با افرادی که در خفا گونه ای هستند و در ورا گونه ای دگر

نشاید هم صحبتی با هم فکران متعصب از آن رو که همه چیز را در هم می پیچانند و خود و دیگران را از مقصد سخن دور می نمایند.

نشاید هم سخنی با دخترانی که گمان می برند حضی از آگاهی و یا زیبایی را برده اند.آنچنان بر خود غره می شوند که آسمان و زمین گر به هم بپیوندند باز هم سر از سرکردگی ظاهریشان دست بر نمی دارند.

مرا نشاید هم سخنی با پسرانی که گمان می کنند زیاد می دانند و به دانایی ظاهریشان زیاد می نازند و اما هیچ نمی دانند و خود را در سلول چند واژه ایسم دار و چند میله ی مکتبی محسور کرده اند.

......

ادامه دارد....

خاطرات دوران دانشجویی...!

و چه جان کاه است و روح کشان هم خانه بودن با مردمی که تو را نمی فهمند و آرزوهایشان مسائلی است که تو به خود اجازه نمی دهی که ذهن زیبایت درگیر چنین مسائل شود.

چه سخت است هم نفس شدن در یک فضا با مردمی که تو را نمی فهمند.

چه تلخ است فراتر از سن خود بودن.

چه سنگین است داشتن سنگینی های مردمی که تو را نمی فهمند و تورا در نمی یابند.

چه غم بارست زمانی که اندیشه ی تو از دوره ی زمانی همسن هایت فراتر باشد و اندیشه هایی که شاید...شاید آنان در میان سالی با آنان روبرو شوند تو کنون در گیرش هستی.

همانا جهان من با جهان آنان بس متفاوت است.

من باور مندم به هدف مند بودن زندگیم و آنان باور دارند به ساختار تفریحی جهانشان.

همانا مردن را ترجیح میدهم بر با هم خانه بودن با مردمی که هیچ از وجود انسانی نمی دانند.

اینان باید سالها از عمر گران ماییشان در گذرد تا به اندیشه ی کنونی و دغدغه های کنونی من برسند.

گویی اینان به مثال کودکی جست و جو گر از باب شکلاتی هستند در حالی که فکر من در پی خوش خط نوشتن نشق هایم است.

و چقدر روح کشنده است اینگونه زیستن با اینگونه مردمان.

شنیده ام که در هر زمان بزرگ مردان تاریخان با سخت مردمانی زندگی می کرده اند و ظاهرا این موضوع در مورد من نیز صدق می کند از آنرو که روزگار سختی را از لحاظ اطرافیانم سپری می کنم.

با این امید که روزی من نیز جزو بزرگان شوم.آیا ممکن است؟

همانا که عمر من در مدتی که با این فرد هم خانه بودم تلف شد از آن رو که زیستن با مردمانی که هم اندیشت نیستند چه سنگینست و گران....