و چه جان کاه است و روح کشان هم خانه بودن با مردمی که تو را نمی فهمند و آرزوهایشان مسائلی است که تو به خود اجازه نمی دهی که ذهن زیبایت درگیر چنین مسائل شود.

چه سخت است هم نفس شدن در یک فضا با مردمی که تو را نمی فهمند.

چه تلخ است فراتر از سن خود بودن.

چه سنگین است داشتن سنگینی های مردمی که تو را نمی فهمند و تورا در نمی یابند.

چه غم بارست زمانی که اندیشه ی تو از دوره ی زمانی همسن هایت فراتر باشد و اندیشه هایی که شاید...شاید آنان در میان سالی با آنان روبرو شوند تو کنون در گیرش هستی.

همانا جهان من با جهان آنان بس متفاوت است.

من باور مندم به هدف مند بودن زندگیم و آنان باور دارند به ساختار تفریحی جهانشان.

همانا مردن را ترجیح میدهم بر با هم خانه بودن با مردمی که هیچ از وجود انسانی نمی دانند.

اینان باید سالها از عمر گران ماییشان در گذرد تا به اندیشه ی کنونی و دغدغه های کنونی من برسند.

گویی اینان به مثال کودکی جست و جو گر از باب شکلاتی هستند در حالی که فکر من در پی خوش خط نوشتن نشق هایم است.

و چقدر روح کشنده است اینگونه زیستن با اینگونه مردمان.

شنیده ام که در هر زمان بزرگ مردان تاریخان با سخت مردمانی زندگی می کرده اند و ظاهرا این موضوع در مورد من نیز صدق می کند از آنرو که روزگار سختی را از لحاظ اطرافیانم سپری می کنم.

با این امید که روزی من نیز جزو بزرگان شوم.آیا ممکن است؟

همانا که عمر من در مدتی که با این فرد هم خانه بودم تلف شد از آن رو که زیستن با مردمانی که هم اندیشت نیستند چه سنگینست و گران....