از افاضات استاد مصطفی ملکیان

عباراتی که در ذیل آمده از افاضات استاد مصطفی ملکیان است که مدت ها از خواندنش توسط بنده گذشته و  از آن پس هر چه قطار زمان به پیش می رود، ژرفای آن بر من آشکارتر می شود،

«... من نه دل نگران سنّتم، نه دل نگران تجدّد، نه دل نگران تمدّن، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هيچ امر انتزاعي از اين قبيل. من دل نگران انسان هاي گوشت و خون داري ‌هستم که مي آيند، رنج مي برند و مي روند. سعي کنيم که اولاَ : انسان ها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند، به حقايق هرچه بيشتري دست يابند؛ ثانياَ هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثاَ هرچه بيشتر به نيکي و نيکوکاري بگرايند و براي تحقّق اين سه هدف از هرچه سودمند مي تواند بود بهره مند گردند، از دين گرفته تا علم، فلسفه، هنر، ادبيات و همه دستاوردهاي بشري ديگر. » 

از این زمانه آنقدر دلگیرم که می خواهم تا آخرین لحظه ی عمرم زندگی کنم!

ساعت یک و سی دقیقه بامداد

به مانند معتادی شده ام که تند تند می میریزد در لیوانش و سر می کشد و باز هم سیراب نمی شود!

اما من که می م آب است چرا سیراب نمی شوم

تا صبح چه کنم؟

شراب!

آب!

من!

صبح بامدادی!

تنها!

سکوت!

پنجره باز!

صدای موتور!

تیک تاک ساعت!

تیک تاک...تیک تاک...تیک تاک....

لیوان از دستم افتاد...

اما من...

اندر فواید معتادی!

سکوت!

لبخند!

مردن!

زیستن! ؟

زیستن!!! آیا ؟

هی دنبال یک مطلب برای نوشتن می گشتم...

اما یک جمله تو ذهنم می اومد...

خود بودن یا خر بودند؟؟!!

فرقش یک حرفه ها!!!!!




پی نوشت:آخه تازگی اسم بلاگو عو کردم،ذهنم مشغول بود...

سردرگمی!

دستام خیلی ضعیف شدن!آها ببخشید قلمم خیلی ضعیف شده!دیگه چیزی نمی نویسه!چون چیزی نداره که بنویسه!

زندگیمو روزمرگی فرا گرفته!

من و روزمرگی!

الان فهمیدم که حتی دستام توان گذاشتن یک علامت تعجب رو هم ندارن!

انتظار متن خاصی رو ازم نداشته باشد کما اینکه ندارید!

فقط می خواستم بگم که تازه فهمیدم کی هستم!

هر چند نه چندان کامل!

باید بعدا بیشتر بگم


خبر آمد خبری هست شاید...

یکی از این روز ها....

اما کدوم روز را من نمی دانم اما نزدیک است...