به مانند معتادی شده ام که تند تند می میریزد در لیوانش و سر می کشد و باز هم سیراب نمی شود!
اما من که می م آب است چرا سیراب نمی شوم
تا صبح چه کنم؟
شراب!
آب!
من!
صبح بامدادی!
تنها!
سکوت!
پنجره باز!
صدای موتور!
تیک تاک ساعت!
تیک تاک...تیک تاک...تیک تاک....
لیوان از دستم افتاد...
اما من...
اندر فواید معتادی!
سکوت!
لبخند!
مردن!
زیستن! ؟
زیستن!!! آیا ؟
اما یک جمله تو ذهنم می اومد...
خود بودن یا خر بودند؟؟!!
فرقش یک حرفه ها!!!!!
پی نوشت:آخه تازگی اسم بلاگو عو کردم،ذهنم مشغول بود...
سردرگمی!
زندگیمو روزمرگی فرا گرفته!
من و روزمرگی!
الان فهمیدم که حتی دستام توان گذاشتن یک علامت تعجب رو هم ندارن!
انتظار متن خاصی رو ازم نداشته باشد کما اینکه ندارید!
فقط می خواستم بگم که تازه فهمیدم کی هستم!
هر چند نه چندان کامل!
باید بعدا بیشتر بگم
یکی از این روز ها....
اما کدوم روز را من نمی دانم اما نزدیک است...
سلام دوستان...