دانشجو.....

امروز رفتم تا برای ایجاد انجمن علمی جامعه شناسی امضاهای مسئولین رو بگیرم....

دیدم پس از یک هفته در دست داشتن اساسناممون هنوز که هنوزه امضا نکردن.....

بنده خدا آقای ع جلو خودم برداشت اساسنامه رو می خوند....یعنی چی؟یعنی آقا تو یه هفته یی که اساسنامه دستش بوده اصلا نخونده.....

و اونوقت می گن چرا هر ساله داره رشد مهاجرت دانشجوها بیشتر می شه؟

چرا؟

وقتی من می بینم تو کشورم یک مثقالم واسه دانشجو  ارزش قائل نمی شن چه جوری امید داشته باشم که برسم به اون حد متعالی که مد نظر هر تن از دانشجویان کشوره؟چه جوری؟؟؟؟

روشنفکر نماهااااااا

 

و چه بی زارم از هر چه روشنفکر نماست.....

متنفرم به مرز جنون می رسم وقتی نام شبه روشنفکر را می شونم....

هر چه به گوش مردم بخوانی که اینان شبه هستند و با واقعیت ملیون ها سال نوری فاصله دارند گوش نمی کنند.

وقتی که روشنفکر نماها   ادعا می کنند که آزادی در بیرون بودن لاخ مویی است و یا کوچک بودن پیراهن است که وقتی خم می شوند تیشرتشان پایین آید می خواهم خود زنی کنم.

وقتی روشنفکر نماها آزادی را در سرو صداها و آشوب ها می بینند من می خواهم .....

وقتی که می بینم سر کلاس خودمان که ادعا داریم جامعه شناسیم بعضی از بچه ها تحمل نظر دیگری را ندارند یا  وقتی می خواهم صحبت کنم  چندین بار صدای نچ نچشان را می شنوم در دل افسوس می خورم و اما به کار خود ادامه می دهم....

به قول استادمان به اجبار اسم روشنفکر را بر روی قلب دانشجو حک شده اما من در خودمان که دانشجوییم چیزی جز مسائلی که قلم را لایق نوشتنش نیست بیشترین دل مشغولیمان شده چه کنیم؟

وقتی مسائلی چند از سکس و مشروب و سیگار و پارتی های آخر هفته و ....ذهن دانشجویان را مشغول کرده دیگر آیا نایی می ماند برای خواندن و تحلیل آراء و .....

وقتی سر بحث های بچه های خوابگاه  می نشینی  میبینی بحث فقط سر مباحثیست که قلم از نوشتن آن عاجز است...

تازگی ها هم که پاسور و تخته نرد هم اضافه شده که نور علی نور کرده ....و پی اس 2010 نیز که کولاک کرده(این یکی خیلی وقت خودم را گرفته)و می ماند ذهن بچه ها که پر میشود از .....

وقتی که با همکلاسی هایی که از خواهرت بیشتر هوایشان را داری سخن می گویی و عده ای لا ابالی از صحبت علمی اخلاقی اصلا هر صحبتی برداشت هایی می کنند که مخ آدمی سوت می کشد دیگر چه می شود کرد؟

می خواستم حرفی که یکی از کوته بینان به من گفت را بگویم اما آنقدر برایم سنگین است که نمی توانم....

نمی توانم بگویم که او چه گفت.....

روی سخن گفتن ندارم....روی سخن گفتن ندارم.....

نمی توانم بگویم....نمی توانم....

چندی پیش یکی از دوستان در مورد روشن فکر نما سخن گفته بود اما من نیز لازم دانستم بگویم...

من خود دانشجویی هستم که حتی اسم روشنفکر نیز بر روی شانه هایم نمی تواند قرار گیرد...حتی شانه هایم ان میزان گنجایش برای ایستادن نام  روشنفکر بر رویش سنگینی می کند چه رسد به این که هم چنین نام بزرگی را بر روی من نهند.(این که از خودم)

اما با خود می گویم آخر چرا دیگران نمی توانند نظرات هم نوعشان را حداقل بشنوند؟

آخر چرا؟

مگر ما از گوشت و پوست و خون یک دیگر نیستیم؟پس چرا این کار ها را با خودمان می کنیم؟

چرا روی دیدن هم دیگر را نداریم؟؟؟؟؟؟

چرا؟

همین چراهاست که ذهن مرا به خود مشغول کرده....

چرا؟

پیش از اینها

پیش از اینها

 

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابرها

 

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

 

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته پر غرور

 

ماه ،برق کوچکی از تاج او

هر ستاره،پولکی از تاج او

 

اطلس پیراهن او ،آسمان

نقش روی دامن او ،کهکشان

 

رعدوبرق شب،طنین خنده اش

سیل و طوفان،نعره ی توفنده اش

 

دکمه ی پیراهن او ،آفتاب

برق تیغ وخنجر او،ماهتاب

 

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچکس را در حضورش راه نیست

 

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا،در ذهنم این تصویر بود

 

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان، دور از زمین

 

بود،اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود 

 

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

 

هر چه می پرسیدم از خود، ازخدا

از زمین، از آسمان، از ابرها

 

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

 

هرچه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی عذابش آتش است

 

تاببندی چشم،کورت میکند

تاشدی نزدیک ،دورت می کند

 

کج گشودی دست،سنگت می کند

کج نهادی پا، لنگت می کند

 

تا خطا کردی ،عذابت می کند

در میان آتش ،آبت می کند

 

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم،خواب دیو و غول بود

 

خواب میدیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سر کشم

 

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

 

محو میشد نعره هایم ،بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا...

 

نیت من، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

 

هر چه می کردم همه از ترس  بود

مثل از بر کردن یک درس بود

 

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

 

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صدها مسئله

 

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

 

در میان راه،در یک روستا

خانه ای دیدم،خوب و آشنا

 

زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست؟

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

 

گفت : اینجا می شود یه لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

 

گفتمش :پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

 

گفت :آری ، خانه ی او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریا ست

مهربان وساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

 

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

 

خشم،نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

 

قهر او از آشتی شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

 

دوستی را دوست معنی میدهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

 

تازه فهمیدم خدایم ،این خداست

این خدای مهربان و آشناست

 

دوستی ،از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

 

آن خدای پیش از این را باد برد

نام اورا هم دلم از یاد برد

 

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی،نقش روی آب بود

 

می توانم بعد از این ،با این خدا

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا

 

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

 

می توان درباره ی گل حرف زد

صاف وساده ،مثل بلبل حرف زد

 

چکه چکه مثل باران راز گفت

بادوقطره ، صد هزاران راز گفت

 

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

 

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

 

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

 

می توان درباره ی هرچیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

 

مثل این شعر روان و آشنا

((پیش از اینها فکر می کردم خدا....))

                                          

                                                    (قیصر امین پور)

 

 

 

این بودن

این بودن بدون تو بودن هیچ است خدا...

خداوندا تنهایم مگذار...

تنهاییم را با تنهاییت یکی کن...

همان گونه که یگانه ای برای من نیز یگانه باش...یگانه...

یگانه ای که جز تو هیچ برایم نباشد...

مرا از هر عاملی که موجب فراموشی یاد تو می شود باز دار...

مربعی باش برایم تو پر که چهار ضلعش تویی...

توپر و خالی از اراده گردانم...

اراده ام تو باش و بس...

بی تو بودن نبودن است برایم....

 

ما می توانیم

آهسته....

آهسته....

قدم بر میدارم....

میان چمنزار....

کفش دوزک را نوک پایی رد می کنم....

کوه ها جلوم رژه ی استقامتشان را می روند...

تنها می نگرمشان...

با پوزخندی بر لب...

شر شر آب که در فاصله ی ۵ متریم قرار دارد...

شر شر آب...

چه زیبا برایم رژه ی روان بودن روح آدمی را می روند...

لذت میبرم از روانی آب و روح انسان های پاک روان....

کمند اطرافم روان پاکان...

و شاید من مشکل دارم....

پاک بودن روان مردمم برایم شده خیال باطل...

مشکل کجاست؟

یادم باشد رویش فکر کنم....

تو نیز یاداوری کن....

صدای وز وز زنبور و بوی بی ریا و پاک گلان...که نوازشم می دهند...

کریگ دیوید است که بدرد این مکان میخورد به همراه شجریان خودمان و نصیحت های پدرانه ی استادمان شریعتی شنیدن صدایشان....آه که چه زیباتر میسازد فضا را برایم...

آن طرف تر گروه دانشجویی برای تحقیقاتشان آمده اند...

از یکشان پرسیدم و نادانیم را در رابطه با این موضوع به گور سپردم....

کاش همیشه می توانستم همه جا مانند این جنگل سوال کنم...

با مهربانی جواب بشنوم....

نه لگد....

کاش میشد سر در چاه نمی بردم... و اگر می بردم شبانه نبود تا لااقل ۲ نفر هم که شده بشنوند فریاد هایم را...

کاش همه جا جنگل بود تا می توانستم راحت سخن بر زبان برانم ....

کاش همه جا کوهستان بود تا انعکاس صدایم را می شنیدم و می دانستم که کسی هست...

کاش همه جا آب روان موج میزد....

کاش همه جا بی ریایی بوی گل بود....

می سازمش...

می سازیمش...

ما که می خوانیم این متن را....

بسازیم فضای آرمانیمان را...

ابتدا از خود شروع کنیم....

و بعد دیگران....

اول خود....

سپس دیگران....

ما می توانیم...

ما می توانیم

ستم...

فقر...

نادانی...

کینه توزی...

بی عدالتی...

کوته فکری...

را از بین ببریم....

ما می توانیم. 

                                                                 ما می توانیم

 

 

پیروزی....

و هراس من از این بود که دیگر نمی توانم خانواده ام را ببینم.

الان از جلوم رد شدند و قلبم را به حلقومم وصل کردند.

نمی دانم چه کار کنم؟!

به خانه ی که بروم....

اعلامیه ها را چکار کنم؟به که اعتماد کنم.فعلا باید بدوم.

هه...هه....هه....(مشغول دویدن)

نفسم بند آمده.

نمی توانم.

پشت تیر چراغ برق چراغ سوخته شسته ام.کوچه ی آرامی به نظر می رسد.

وای....در باز شد...

نوری آمد.مردی از داخل نور خارج شد آشغال به دست....

نفس راحتی می کشم...خدا را شکر...

به هیچ کس اعتماد ندارم و خانواده ام که نمی توانم ببینمشان....

به سمتم می ایند.۲ نفر.آهسته پچ پچ می کنند.قلبم می تپد.ضربانش بیشتر شده.هیچ نمی توانم بکنم.

کوچه بن بست است....

راه را بسته اند آن دو....

اما بی هیچ دلیلی آرام هستم....

اما اعلامیه ها را مخفی می کنم.به سرعت روی دیوار مرگ بر ستمگر را می نویسم...

نوار ها را پشت تیر برق مخفی می کنم.

به سمتشان می روم...به سمتن می آیند...

نفس نفس می زنم...

دستم را به هم نزدیک کرده به سمتشان دراز می کنم.

دست دوستی به سمتم دراز می کنند....

 گر دست محبت سوی کس یازی به

 


اکراه آورددست ازبغل بیرون

 


که سرما سخت سوزان ست

 

 


 

امید...

سلام بر همه دوستان.

خوب باشید با یاری حق تعالی....

الان که تو سایت دانشگاه نشستم کلاس و نرفتم....زبان داشتیم...

آخه موضوع سر اینه که آدم هیچی یاد نمی گیره...

با همون مقدار علم که می ره سر کلاس با همون مقدار هم خارج می شه...

فقط حل تمارین است و دیگر هیچ.....

و ترجمه ی لغات که اونم .....

اما امروز با چندتا از بچه های کلاس رفتیم مناطق پایین شهر برای جمع آوری عکس هایی راجع به فقر....

وایییییییییییییییییییییی.

وای بر من که چنین ناشکری می کنم....وای بر من....

نمی دونم می دونید یا نه اما چه وضعیتی بود...

محل هایی بود که من فکر می کردم جزو آثار باستانی هستن....

اما مردمانمان در آن مکان ها زندگی می کردند...

وای بر من....

چند تا عکسم گرفتیم.

جالب از کار در اومد....

اما برای ما عکس هستند و برای دیگران مکان هایی برای زندگیی.حال من از زندگی و تنهایی و هزار دردم می نالم که درد های نه تنها ثانویه بلکه سومین و یا چهارمین نیاز های مرا تامین می کنند هستند.در حالی که بیشتر مردم در فقر بسر می برند درحالی که نیاز هایی که شایستهی هر انسانی هست رفع نشده است....

افسوس....افسوس....

و با این وجود پول می فرستیم به فلان کشور و جمع آوری می کنیم پولی برای ساختن فلان جا و هزار پول هایی که خرج می شوند در این ایران که تا نباشد تن من مباد.

چه پول هایی که به این فوتبالیست هایی که هنرشان دویدن است می دهیم....

و اساتید ما و تحصیلکردگانمان باید این مملکت را ترک گویند.....

افسوس....

امید دارم یه روز خوب بیاد....

به هم نگاه بد نکنیم....

مثل بچگی هایمون.....

فقر و تیرگی دل مردم نباشه....

امید...امید...امید...

 

دلخوش از آنیم که حج میرویم   

دلخوش از آنیم که حج میرویم   غاقل از آنیم که کج میرویم
کعبه به دیدار خدا میرویم    او که همین جاست کجا می رویم
حج به خدا جز به دله پاک نیست  شستن دل از دل غمناک نیست
دین که به تسبیح و سر و ریش نیست هرکه علی گفت که درویش نیست
صبح به صبح در پی مکرو فریب شب همه شب ناله وامن یجیب  
امیدوارم که ما اینگونه نباشیم

از سری یاداشت های یک دیوانه...

و امروز دانستم که هیچ کس نمی تواند سر پناه من امید من و ستونی و یا شاید شانه ای محکم برایم باشد.

امروز دانستم همیشه حقیقت جالب نیست.

امروز دانستم هیچکسی جز خودم غم خوارم نخواهد بود.هیچ کس هیچکس جز خودم.وتنها خودم خواهم بود که یاری گر خ.دم هستم.

خودم هستم و تنها خودم هستم که یاری گری خودم خواهم بود.

امروذ دانستم که می گویند کسی از آدمیان وفا ندارد حقیقت است و جز این چیزی نیست.

جز این چیزی نیست که نباید با همگان دوست شد نباید به کسی دل بست نباید نباید نباید.

افسوس که قلب صافم را بازیچه ای کردم و تبدیل به رودخانه ای پر ز تلاطم و من دل بی ریایم را بازیچه ی قلب بی دلان کردم.

چه بد کردم چه بد کردم.

و من افسوس روز هایی نیکم را می خورم.افسوس می خورم که چه خوشی هایی داشتم.

چه خوشی هایی که فکر می کردم با من خواهند ماند اما امروز میبینم فراموش شده اند.

دیگر نیستند و نیستند خوشی های دم دمییم.

خوب بودن من برابر است با تنها بودنم.