ساعت یک و سی دقیقه بامداد

به مانند معتادی شده ام که تند تند می میریزد در لیوانش و سر می کشد و باز هم سیراب نمی شود!

اما من که می م آب است چرا سیراب نمی شوم

تا صبح چه کنم؟

شراب!

آب!

من!

صبح بامدادی!

تنها!

سکوت!

پنجره باز!

صدای موتور!

تیک تاک ساعت!

تیک تاک...تیک تاک...تیک تاک....

لیوان از دستم افتاد...

اما من...

اندر فواید معتادی!

سکوت!

لبخند!

مردن!

زیستن! ؟

زیستن!!! آیا ؟