از سری یاداشت های یک دیوانه...
و امروز دانستم که هیچ کس نمی تواند سر پناه من امید من و ستونی و یا شاید شانه ای محکم برایم باشد.
امروز دانستم همیشه حقیقت جالب نیست.
امروز دانستم هیچکسی جز خودم غم خوارم نخواهد بود.هیچ کس هیچکس جز خودم.وتنها خودم خواهم بود که یاری گر خ.دم هستم.
خودم هستم و تنها خودم هستم که یاری گری خودم خواهم بود.
امروذ دانستم که می گویند کسی از آدمیان وفا ندارد حقیقت است و جز این چیزی نیست.
جز این چیزی نیست که نباید با همگان دوست شد نباید به کسی دل بست نباید نباید نباید.
افسوس که قلب صافم را بازیچه ای کردم و تبدیل به رودخانه ای پر ز تلاطم و من دل بی ریایم را بازیچه ی قلب بی دلان کردم.
چه بد کردم چه بد کردم.
و من افسوس روز هایی نیکم را می خورم.افسوس می خورم که چه خوشی هایی داشتم.
چه خوشی هایی که فکر می کردم با من خواهند ماند اما امروز میبینم فراموش شده اند.
دیگر نیستند و نیستند خوشی های دم دمییم.
خوب بودن من برابر است با تنها بودنم.
+ نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 14:54 توسط خویشتن خویش
|
سلام دوستان...